تبليغاتX
ذهنت را تغییر نام بده

ذهنت را تغییر نام بده

روز هاست در فکرم قایقی ساخته ام رهایم کند از این های وهوی رها کن به شهر خیال بروم

خواستم که شیدایت کنم

خواستم كه شيدايت كنم مفتون چشمانت شدم

در عشق رسوايت كنم پاي بند پيمانت شدم

خواستم سخن از دل بگم

ديدم دل ميبري ، دين ميبري ، مومن به ايمانت شدم

گفتم مرحم نهم بر زخم خويش سازش كنم با اخم خويش

بيهوده بود تجويز من محتاج به درمانت شدم

خواستم پنهان كنم اين راز را اين سوز و اين گداز را

غافل كه من انگشت نماي شهر و سامانت شدم

مي دوني خيلي وقته كه رفتي

دلمو تكه تكه كردي

مثل يك تكه بلور من و از عمق وجودم ذره ذره كردي

يادته گفتي به من كه عاشقي

حالا باش ببين چه وعده كردي

تو گفته بودي طبيب دل بيماراني

پس طبيب دل من باش كه بيمار توام

تو هم رفتي رها كردي دلم را

دو صد چندان نمودي مشكلم را

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 17:21  توسط حامد لطفی  | 

خدایا رهایم کن


خدایا رهایم کن

خدایا توان زیستن ندارم رهایم کن
 
خدایا نخواهم که دگر درد عشق کشم رهایم کن
 
خدایا از چه سان آفریدی مرا حال رهایم کن
 
خدایا نخواهم عمر بیش از این رهایم کن
 
خدایا عشق فانی نخواهم دگر پس رهایم کن
 
خدایا در هوای سرد این دنیا می لرزم رهایم کن
 
خدایا تحمل نکنم تهمت ننگ بر دامان خویش رهایم کن
 
خدایا صحبت درد عشق با معشوق نتوانم کرد رهایم کن
 
خدایا دست و دلم لرزان است از فراق رهایم کن
 
خدایا نخواهم که بذر کینه در دل بکارم رهایم کن
 
خدایا نتوانم غم معشوق ببینم دگر رهایم کن
 
خدایا آدمیان را ز من بیزار گردان و رهایم کن
 
خدایا افسوس مرا در دل کسی باقی مگذار و رهایم کن
 
خدایا کور شدم، کر و لالم گردان و سپس رهایم کن
 
خدایا صبر ایوب از آن صابرین است رهایم کن
 
خدایا همه تقصیرات را بر گردن من نه رهایم کن
 
خدایا ظلمت ترس از آینده بر من چیره گشت رهایم کن
 
خدایا قلب و مغزم را نابود ساز و رهایم کن
 
خدایا سخنش را بر من قطع کردی حال رهایم کن
 
خدایا خدا یکی عشق یکی، تمام شد رهایم کن
 
خدایا توجه اش را ز من گرفتی و دگر هیچ رهایم کن
 
خدایا ثمره اهدافم پاک شد و صورت مسئله رهایم کن
 
خدایا همی خواهم کین آخرین یاد باشد رهایم کن
 
خدایا من راه آسمانم را گم کردم به اشتباه رهایم کن
 
خدایا غم هجران نخواهمش، یارم آسوده باد رهایم کن
 
خدایا درین بادیه دویدم و جز بی وفایی دیدم؟ رهایم کن
 
خدایا "عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست" رهایم کن
 
خدایا نخواهم دگر چیزی ز تو جز آنکه رهایم کن
 
خدایا از تو التماس دارم رهایم کن
 
خدایا دوستت دارم رهایم کن
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 17:16  توسط حامد لطفی  | 

گمشده

ای دختران! میان شما دیده ام شبی

او را که چون شما، دلی از من ربود و برد

در آسمان نبود که گویم فرشته بود

همچون شما به روی زمین راه می سپرد

زلفش؟

!نه دود بود و نه زنجیر، زلف بود

چشمش؟

!نه سبز بود و نه آبی، سیاه بود

رویش؟

!نه سبزه بود و نه گلگون، سپید بود

میلش؟

!نه عشق بود و نه تقوا، گناه بود

یادم نمانده دخترکی بود یا زنی

اما نمی گریخت ز من تند و پر شتاب

اندام او نبود به نرمی چو ماهتاب

لبخند او نبود به گرمی چو آفتاب

هر چند چون زنان دگر جلوه ها فروخت

رخساره ام به دیدن او رنگ خود نباخت

بر من چو خیره گشت نگاهش مرا نسوخت

…تنها گذشت در دلم این آرزو که کاش

ای دختران میان شما گم شد او شبی

شاعر : حسن هنرمندی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 19:15  توسط حامد لطفی  | 

اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاری

اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاری ، مي داني چه زيبا می شود؟
مي دانی نيم كاسه ای می شود براي جرعه ای آب؟
مي دانی در آن جرعهُ آب مي شود دوباره تابش آفتاب و نقش مهتاب را ديد
مي داني گودی دستانت جايی می شود براي پناه گرفتن دستهای تنهای من؟
مي دانی تنهايی دستهای من گم می شود در خالی دستان تو؟
اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاری, مي دانی چه پرشكوه مي شود؟
مي دانی بستر آرامش می شود برای سر خسته و دردمند من؟
مي دانی مخمل نوازش می شود پر از خنكاي مهر روی صورت خيس
از اشك های گرم من ؟
...
اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاری ، خود زندگی لب پر می زند از سر انگشتانت...
چه می شود اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاری ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:51  توسط حامد لطفی  | 

به نام آنکه عشق زا آفرید

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد...

 من شروع کردم

وقتی او تمام شد ...

 من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

و تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 19:36  توسط حامد لطفی  | 

دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟


می‌توان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنكه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد


خوب می‌دانست تیغ تیز را
در كف مستی نمی‌بایست داد

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 18:29  توسط حامد لطفی  | 

غمی غمنک

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 18:10  توسط حامد لطفی  | 

شعر ناگفته

نه !

کاری به کار عشق ندارم

              من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

                              در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

               یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

                               زیرا هر چیز و هر کس

که دوست تر بداری

     حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

                                               از تو دریغ میکند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم  ....

تا روزگار بو نبرد ....

                          گفتم که ...

                                   کاری به کار عشق ندارم !

                                                               قیصر امین پور

 

 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 15:55  توسط حامد لطفی  | 

سکوت سرشار از نا گفتنی هاست

ساعت ها گذشته بود...

و همچنان باران می باريد...

اما هنوز سکوت کرده بود...

دريغ از يک کلمه...

فقط نگاهش می کرد...

با هر نگاه خود با بهترين واژه ها

با او سخن می گفت...

با هر لحظه از سکوتش

بهترين کلمات را به زبان می آورد...

شايد اگر ساعت ها با او هم کلام می شد

نمی توانست به اندازه ی يک لحظه سکوت

معنای کامل حرف خود را به او برساند...

از او پرسيد چيزی برای گفتن نداری؟!!!

لحظه ی وداع ست....

و باز هم سکوت....

افسوس که او هر گز نفهميد

<< سکوت سرشار از نا گفتنی هاست>>

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 19:36  توسط حامد لطفی  | 

هواس پرتی ممنوع

زندگی مثل یه دیکته میمونه

  هی غلط می نویسیم و هی پاک می کنیم

      غافل از اینکه....

  اجل یه هو داد می زنه

 برگه ها بالا

          وقت تمومه!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 19:16  توسط حامد لطفی  |